پادلمه

سلام به جمع سه نفره پادلمه وهندل واستارت جان خوش اومدین

خوب
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸  

سلام

بزودی این صفحه تعطیل میشه

میرم بلاگفا

حوصله نوشتن ادرسشو ندارم

فقط همین ادرس پادلمه است وبلاگفا  ودات کام
دوستتون دارم

ازاده کجایی


کلمات کلیدی:
وقتی پادلمه کوچک بود
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥  

سلام
نیست که الان پادلمه بزرگ شده (جون عمش(عمه جوجو))همون عمه سوتی ارش جوجو)) میخواد از بچگیاش بنویسه
وقتی من تو شکم ننم بودم امام خمینی اومد ایران کاملا اونروزو بخاطر دارم (مگه نه بهار جون.اخه بهار هم با من بازی میکرد تازه زلزله هم بود ولی اونا چندسال دیرتر از من بدنیا اومدند)
بعد که هفت روزم شد . روز دوازدهم بهمن شد. الان یادم نیست چه روزی بود فقط میدونم یه روزی بود .هندل میگه امام خمینی برگشت ولی من که میگم امام ٢۶ دی برگشت .پس شاه کی رفت؟(بیخیال)
تاریخو عشق است  .
بعد که ١۵ روزم شد ٢٢ بهمن شد روزی پیروزی ما روز شکست دشمن(شعرشو درست میگم حمیدرضاجان )(حمیدرضا جدیدا کلاس درس ادبیات وا کرده )
بعد حدود دوماهم که شد عید نوروز اومد بابا نویل واز این حرفا(حسابی قاطی کردم).
خلاصه دوباره سال دیگش ۵بهمن اولین سال ورودم به عرصه حضور بود.
اگه مانی بیاد تو سایتم که میگه خواهر مهرنوش. ارش هم که بیاد میگه هستی (جونم)اینمورکس عزیز هم که بیاد میگه روز کفشداری اسلامی
سعید جونم تو بگو .(بیست سوالی جدید دوطفلان مسلم چند نفر بودند ونام پدرشان چه بود)
۵بهمن چه روزیست؟
١_تولد پادلمه.
٢تولد پادلمه؟
٣_تولد پادلمه/
۴-تولد پادلمه(با تعجب)
۵-تولد پادلمه(خدامرگم بده)
----------------------------------------------------------------------------------
این روزا همش حرف غزه است غزه  غزه غزه
این روزا رو یه مادر که پسر یا دختر ۴ ۵ سالش جلوش راه میره بهتر درک میکنه
وقتی کودکی همسن استارت میبینم که شهید شده اشک مجالی برام نمیذاره
دایما یه چیزی میگم که خدایا یه کاری بکن .گناه این کودکان چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درک اون موقعیت خیلی سخته خیلی خیلی.
ولی کاش میتونستم اون روی سکه دلمو صاف کنم.
من دوتا داییم رو یکی ٢٠ ساله ویکی ٢٢ ساله تو جنگ ایران وعراق از دست دادم(شهید شدند)
وقتی غزه رو میبینم یاد جنگی که همین عربا برای ما بوجود اوردند میافتم(من از عربا متنفرم)یاد بیمارستانی تو اهواز که تو یه بمباران ۴٠٠ نفر بیمار وبچه ودکتر شهید شدند(حرفی که هیچوقت به زبان نیومد)
یاد همه بچه هایی که از مدرسه ودانشگاه دل کندند واز همه مهمتر از خانوادهاشون از عشقاشون از زندگیشون دل بریدند وبرای مبارزه با همین عربا رفتن
کجا بودند اون اروپاییها وامریکاییها ولبنان وفلسطین اون روزایی که بچه های ما شهید میشدند.بچه های که از گرسنگی مردند.اون حقوق بشر تو اونروزای سخت کجا رفته بود سیاحت کنه.
ما شهید چمران رو تو روزای جنگ از لبنان کشوندیم ایران.چند تا عرب برای دفاع از ما اومدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چندتا شون اومدند تا یاور چمران باشند.
فقط میدونم عربا یار روزای سخت ما نیستند .فقط به فکر منافع خودشونند.
کاش اینهمه برای مقابله با ا م ر ی کا با ج نمی دادیم.
کاش یه ذره به خون کسایی که از خودمون بودند .از گوشت وخون خودمون هم نگاه میکردیم(هر وقت یاد صحنه ای میافتم که خواهر یکی از دوستای دایی محمدم(شهید)بعد از دیدن جنازه شهید وهاب که سوخته بود خودشو اتیش زد تا مثل برادر بسوزه بر تمام بانی های اون جنگ لعنت میدم)کاش یه گوشه چشمی به خودمون نگاه کنیم
کاش هیچ جنگی نبود
کاش
--------------------------------------------------------------------------------------
یه چیزی میخواستم بنویسم دیدم خیلی س ی اسیانه میشه.
ا س ل ح هو
کوسهو
نماز جم عه
علم غیب داشته هو
-------------------------------------------------------------------------------------
از تمام کسای که کادو تولد برام خریدن ومیخوان در اولین فرصتی که منو دیدند بهم هدیه بدنش ممنون ومتشکرم
راضی به زحمتتون نبودم
ازاده جون ای لاو یو (کجایی)


کلمات کلیدی:
سلام بر صاحب این روز
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸  

اگر بدانید عزیزی اخرین ساعات عمرش را با شما میگذراند.
عزیزی که بسیار دوستش میدارید.
عزیزی که بخاطر شما تا اخرین لحظه عمرش عزیزترین کسانش را فدای دین شما میکند.
در این ساعات پایانی با او چه میکنید .از او چه میخواهید.چگونه با او به مناجات میپردازید.
حسین ساعتی بیشتر در بین ما نیست.
با او وداع کنید به بهترین شیوه.
دردهایتان را به او بگویید.
یه تمنا از همه شما که بهترینید.
تو این دو روز تاسوعا وعاشورا بخاطر حسین هم که شده بخاطر اون چیزی که حسین بخاطرش جنگید یعنی اسلام سعی کنیم اسلام واقعی رو رعایت کنیم نمازمونو سروقت بخونیم دروغ نگیم.تهمت نزنیم خلاصه چیزی که حسین میخواست رو رعایت کنیم.
--------------------------------------------------------------------------------------
اول خوب سلام واحوال شما واینا(بقول جوجو)
دوم چه خبرا واینا
سوم زلزله
چهارم دوستتون دارم
پنجم پادلمه اصلاح پذیر نیست
ششم ننه هندل
هفتم خود هندل
هشتم خواهرا رو عشق است
نهم بردارا خودتونو جمع کنید کسی با شما نبود
دهم بازم ننه هندل
-------------------------------------------------------------------------------------
ببخشید که زیاد نمیام سراغتون چون ننه جان جدیدا به محض اینکه بنده میام تو اتاق میاد دنبالم که ااااااااااا من دیدم تلفن اشغاله پس تو توی نت بودی


کلمات کلیدی:
ممنون بخاطر بودنتون
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  

سلام

دفتر زندگی یه انسان دیگه هم بسته شد
خوب بد زشت زیبا هر چی بود بسته شد
ممنون از همتون که تسلی دادید
حضورتون اونقدر زیاد بود که نمیتونم اندازه ای براش بیارم
خیلی دوستتون دارم

 


کلمات کلیدی:
چگونه نوگل قسطنطنیه شد
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٩  

و روز موعود فرا رسید
با استرس اضطراب
چی میشه بچه ها چطورن 0
خلاصه با هزار تا فکر جور واجور فقط(نه نمیگم چون ممکنه مودی ناراحت بشه)بخاطر هستی رفتم سر قرار دیر کرده راهش دوره(اون مال یه شعر دیگست.
با اجازه حضار پادلمه قبل از مامان مهربون وکل فامیل مودیانی رسیدم کافی شاپ.
مودی مشغول مغشوش دلواپس اینجوری(خودتون هر جور تمایل داشتین جورشو بذارین وتصور کنین)منتظر مهمانا(بابا منم مهمان بودم دیگه)مهمانی قرار بود راس ساعت 5شروع بشه ومن مسکین گفته بودم ساعت 5ونیم میرم خونه.
نشون به همون نشونی که همه دیر اومدن ومن تا 7وده دقیقه موندم کافی واستارت جان هم پیش ننه جان هندل جان.
اولین نفرات بعد من مامان مهربون مودیانی وسیاووش خان بودن خانواده ای بسیار محترم.
بعد اونا نوگل جان ومانی خان(خداییش مانی اینقذه ساکت بود که من به جرگه طرفداداراش پیوستم)مامان مودیانی هم دایما از مانی بی کادو تشکر میکرد ومیگفت چی میخوری پسرم .چی میخوای پسرم و.........................
بعد خانوم مارپل.(ممنون عزیزم اگه تو نبودی من عمرا تا اخر مهمونی میموندم)زحمت حمل ونقل ما تا خونه با ماربل مهربان بود
بقیشو یادم نیست یعنی ترتیب یادم رفت ولی اومدها ودیده ها حکایت از حضور سبز هستی جونم وخواهر زاده خوشگلش وهمچنین عمو علی وجوجو ونرسی وامیدواقای شیرازی واقای امینی وایناز خونگرم ومهربونم واقای ادمین خان که قراره زیر نظر من اشپز ماهری بشن را داشت.
نوگل بنده خدا پیش من نشسته بود اونقده این پاچه هستی رو خوردند کرداه که عمرا هستی غیر نوگل عروس دیگری بگیره(اونقدر گفتم نوگل اینجوری نوگل اونجوری بیچاره اسمشو عوض کرد وگذاشت قسطنطنیه)
مانی جان عرض پوزش یادم رفت کاکتوس تو بیارم
یکعدد جوجو هم بود که نشد زیاد سر به سرش بگذاریم (اینقذه مظلوم نشسته بودن)
امید خان دستت درد نکنه بابت گلدونی که از طرف من خریده بودی(پولشو از حمیدرضا بگیر)
هاله تو تنها کسی بودی که هیچگونه حضور فیزیکی در جمع نداشتی ولی همش حرف تو بود
گوشی بدستها ایناز با بهاره
پادلمه با مینو
هستی با سیر ترشی(الهی فداش بشم قرار شد فلفل درمانیم کنه اما خودش با من فلفل درمانی کردیم(نوگل))
نوگل با الله اعلم تا خواجه حافظ شیرازی (بوس بوس بوس میدوستمت 10000000000000000)
پادلمه در مهمانی . من کیستم. جوجو .هستی
من .اخه ه من میاد هستی باشم
مانی. خواهر مودی(واقعا منو کشتین با این جواب دادناتون)
تازشم قراره طرز تهیه املتو یاد ادمین خان بدم تا لا اقل ایناز یه ذره گوشت بگیره(الهی خواهر فدات بشه ایناز)
خانوم مارپل هم که واقعا خانومی بود و واسه اینکه من زیاد سرو صدا نکنم اونو نشوندن پیش من غافل از اینکه نرود میخ اهنین در سنگ
هستی 1000000000000000000000000000
هر چی بگم کم گفتم خیلی خوش گذشت (اقای امینی قول میدم واسه تولدتون ارووم بشینم قول قول قول)


کلمات کلیدی:
ادامه داستان
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤  

خلاصه دوستای عسیسم اون شب اومدن خونه ننه جان علاوه بر شام ونهار خوابیدنه هم موندن تا فردا ظهررفتن(ایکون یه شیطان خیلی بزرگ)
حالا هندل به همراه یک فروند راننده از فیزیوتراپی برگشته
ننه.هندل پسرم این اقا زن داره؟چندتا بچه داره؟چند تا خواهر برادرن؟مادر پدرش در قید حیاتند؟مستاجره یا مالک؟خونش کجاست(تو باغچه)؟اروم رانندگی میکنه یا تند؟سبیل داره یا ریش وسبیل(اینو قبلاغ رفته واقاه رو از نزدیک دیده)؟
هندل.(به همه سوالات به ارامی وصبوری پاسخ میده(حالا اگه من بودم سر سوال دومی میگفت فکر کردی اینجا دادگاه وسوالا تموم میشد)
ننه.هندل جان تو فیزیوتراپی چند نفر کار میکنن؟چند تا مرد چند تا زن؟...........
وخلاصه داستانیست این داستان سکونت در منزل ننه جان شام کما نهار پیش میرود و وقت خواب کم مونده ننه جن در اتاقمان بخوابد(الهی هر کی منجمله حمیدرضا منو اذیت کنه سرش بیاد)
---------------------------------------------------------------------------------
دیروز راننده هندل عوض شده بود بجای اون راننده کریه الصوت یه قناری خوش سخن(باور ندارین از اونایی که صدامو شنیدن بپرسین)باهاش رفته بود فیزیوتراپی
از این استقلالیا که هر چی بدی بگم کم گفتم.
هادی عقیلی که خیلی عذر میخوام عین فضولات انسانی بود.کم مونده بود منو بخوره(ایشششششششششششششش)ادم اینقذه پر رو
منشیه گفت اقای هندلی برید کابین 7(5تا کابین یه طرفند 3تا کابین یه طرف دیگه)اولی شش بود همین که خواستیم رد بشیم (ماشالله عین حموم عمومی همه یه شورت پوشیدن ودر کابینشون باز)یهو یه چیزیدیدم (با صدای بلند)ااااااااااا این که مجتبی جباریه (انگار نوکر خونزادمونو دیدم نه اقایی نه خانومی .مجتبی جباری)بیچاره موند تو کف انسان دوستی من .کلی باهاش رفیق شدم(خداییش خیلی پسر خوبی بود)
هندل میگه من اصلا غیرت ندارم تو هم عین یه بچه شیطونی راحت رفتی باهاش دوست شدی
-----------------------------------------------------------------------------------
سردین چیست


کلمات کلیدی:
اندر احوالات اندرونی ما2
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠  

خلاصه بعد از تلفنات لازمه نوبت هندله که بره فیزیوترابی
ننه هندل رو میکنه به من .تو باهاش نمی ری
من نه اخه اون که بچه نیست ۶نفر باهاش برن( یه روز داداشم که ماشینش فرده میبردش یه روز پسرخالش با ماشین زوج میبره. فیزیوتراپی هم که ماشالله در بهترین منطقه از نظر ترافیک واز نظر طرح بودن قرار داره)
اول ننه جان اخم میکنه بعد قهر میکنه که چه عروس دل سنگی داره که پسرشو تو این وضعیت رها نموده داره میچته یا اپ میکنه
ساعت ١٢من تو اتاق مشغول تغییرات خودم میباشم یهو انگار بخواد دزد بگیره وارد اتاق میشه .منو تصور کنید تنها با بادگیری بر تن.میگم اوا مامان.
میگه عیب نداره
خدایا عیبشو خودت بنما. ساعت ١همه عالم وادم دارن نهار میخورن
مامان هندل رو میکنه به من امروز نهار چی درست کنم (یکی به استارتم رحم کنه)میگم هر چی دوست دارین.اصرار که نه تو بگو.منم سی خاطر اینکه غذایی پختمان بشه دارای دوشرط ١در کمترین زمان ممکن ٢در کمترین زمان ممکن میگم املتی کباب تابه ای
همین غذای ساده حداقل تا ساعت ۴ طول میکشد البته.
هندل بعد دوساعت صف وایسدن وترافیک موندن ساعت ٣میرسه خونه
ننه غذا حاضره.
ننه جان عرض میکنن الان حاضر میشه
هندل ناهار چی داریم
ننه.پادلمه گفت املت درست کن
هندل .شامت کی حاضر میشه پس
ننه.من دلم میخواست پادلمه هر چیدوست داره بپزم اونم که تا ساعت ١ونیم گفت املت واسه همین دیر شد
ایکون یه دیوار بیارین سرمو بکوبم بهش
ادامه داستان تا فردا
------------------------------------------------------------------------------------
دوستان عزیزی که نگران من شدن اصلا نگران نباشین امروز دوسه تا از دوستامو دعوت کردم خونه ننه جان هندل جان .اونام از ناهار میان شاید شب هم بمونند
-------------------------------------------------------------------------------------
سردین چیست


کلمات کلیدی:
اندر احوالات اندرونی ما
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩  

سلام
از صبح بوق نزده خورشید نخونده خروس در نیومده با صدای قیز(با سه نقطه)در کمد مادر شوهر از خواب بر میخیزیم (بر خیزید بر خیزید)
هنوز اندر اندرونی هندل جان میکاویم به اینصوورت که ما در روی زمین عین فلکزده ها میخوابیم واون روی تخت عین شازده ها وما از پایین ک ر م ریخته هی با سوزنی نوک چاقویی این شکم محترم را میچاقوییم یا میسوزنیم(تا اینجا رو کات کنید)از اونور یک عدد مادر شوهر بدون اینکه توجه به مردم نه عروس ازاری ما داشته باشد بدون در زدنی یا چیزی سرشو میندازه عتو قسمتهای تحتانی وبالایی ما ووارد اتاق میشود جهت برداشتن یک عدد چادر نماز وسجاده
بابا جان یکی نیست بهش بگه بعد ده روز که هر روز میگی اوا میخواستم چادرمو بردارم بجاش شبش چادرو ببر اتاق خودت تا صبح اینگونه وارد اتاق نشوی
ساعت ۶ صبح است صدای شستن ظرف وظروف همسایه ها توسط مادر هندل از اشپزخانه میایید (از انجاییکه من هر شب تمام ظروف را میشورم تا صبح صدای ظرف نیاد نمیدونم این کله صبح اون همه ظرفو از کجا میاره الا اینکه میره از همسایه میگیره)
ساعت ۶ونیم (البته ایشان عادت به روشن کردن رادیو به محض بیدار شدن دارن ما هم عین یه دست بیل در پاچنی بالامون صدای نکره خانوم واقای رادیو رو میشنویم)هندل جان پسرم پاشو صبحانت حاضره مادر جون.پاشو گلم(اینو از من کش رفته)پاشو نون گرم  داری پاشو ضعف کردی
هندل مادر ذلیل هم اصلا به حرفای من گوش نداده عین خ ر سرشو میندازه پایین ومیره صبحانه بخوره
در این میان من که ضعف نکردم فقط هندل ١٠٠ کیلویی ضعف کرده است
البته این ضعف هزار تا حرف پچ پچ دارد که نمیدانم تو خواب این مادر وپسر چه فکریدن که هر روز صبح برای هم ابراز میکنند
٧ونیم بعد یک ساعت صبحانه خوری هندل وارد اتاق میشود
مادر جان همچنان مشغول است منتهی اینبار با تلفن
مکالمه اول با خواهر هندل جان .مادر جان بعد یک ساعت قربون صدقه رفتن از طریقه خوابیدن تا صبح ورفتن سر کار داماد ودختر جان را میپرسد .قبل از اونو شب زنگ زده وهمه را مو به مو در جریان است .
مکالمه دوم با خواهر جان بزرگه عینهو دختر جان در ضمن مادر جان کلهم اخبار رادیو را به همه گزارش میدهد به همین علت لقب خبر گزاری را در این چند ساله یدک میکشد.
مکالمه سوم خواهر وسطی . با این خواهر چون یک سال تفاوت سنی دارن هم صمیمی ترند هم بیشتر دعوا میکنند هم رقابت شدید دارند (ایشان همان خاله گ و زو ماه رمضانند)در این مکالمه یا میدعوایند یا پچ پچ میکنند.
مکالمه با خواهر کوچیکه .این خواهر در چند روز اتی عروسی دخترشه ومادر جان هم همه اطلاعات در خصوص لباس وجهیزیه را که استاد اینگونه کارهاست به خواهر جان میدیکته اد وبعد از او اطلاعات میگیرد.
ساعت تقریبا ٩من مشغول بازی با پشمهای ش یکم هندلم ننه جان بسرعت رد را  وا کردهع ومیگوید پاشین اینجا رو جمع وجور کنید الانه که مهمونی چیزی میات
وما مجبوریم برخیزیم............(بقیشو بعدا میگم)
-----------------------------------------------------------------------------------------
معلم کلاس اول محمود جونو دیدین
من موندم معلم به اون خو شگلی و سوسولی این شاگردش چرا اینجوری از اب دراومد
-----------------------------------------------------------------------------------------
تا میتونین خونه بخرین انبار کنین مثل اینکه یه چند وقتی ارزئن شده تا ملت خونهاشونو مفت بفروشند به اون دست پن هانیه بعد همون خونه ها رو به چند برار قیمت به خودتون بفروشن(حالا از ما گفتن از شما نشنیدن)
---------------------------------------------------------------------------------------
سردین یعنی چه
دهه چه معنی داره من معنی کلمه ازتون نپرسم


کلمات کلیدی: